تبليغاتX
مشاوره روانشناسی

مشاوره روانشناسی

آقای آرمی سلام

اگر کمی مطالب این وبلاگ رو دقیق مطالعه می فرمودید متوجه می شدید خواسته شما مربوط به این وبلاگ نمی شه لطفاْ این نوع یادداشتها رو در وبلاگهای خاص خودش قرار بدید . متشکرم

نوشته شده توسط فرشته ولیزاده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 1:9 | لینک ثابت |

صبای عزیزم سلام

۲۴ خرداد ماه سوالی رو مطرح فرمودید و آدرسی هم در اختیارم قرار ندادید . چنانچه هنوز هم مایل به دریافت پاسختون هستید لطفاْ برام یادداشت بگذارید .

متشکر و التماس دعا

نوشته شده توسط فرشته ولیزاده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت 9:44 | لینک ثابت |

با سلام و عرض ادب خدمت تمامی بزرگواران و سروران ارجمند

با توجه به شرایط موجود که با اون روبرو هستم نمی تونم به طور مرتب به وبلاگ سربزنم و پاسخ شما عزیزان رو به موقع ارسال کنم بنابراین از شما محبوبان می خوام تا پایان مهرماه سوالی رو مطرح نفرمایید چون تا اون زمان می خوام نامه های به تعویق افتاده رو پاسخ بدم (البته اگر سعادت یار باشه ) با کمال شرمندگی سوال هایی که از تاریخ ۱۰/۵ / تا ۳۰/۷/ ارسال بشن رو حذف می کنم . چنانچه عزیزان نویسنده ی اون سوالها مایل بودند می تونن مجدد از اول آبان ماه با بنده مکاتبه داشته باشند.

با امید موفقیت روزافزون تمامی عزیزانم در سراسر دنیا

نوشته شده توسط فرشته ولیزاده در چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 0:13 | لینک ثابت |

سوال :

سلام
نمی دونم از کجا شروع کنم چون مشکلم حادتر از این حرفاست...
حدود 3 سال عاشق کسی بودم که اونم منو بیشتر از خودم دوست داشت (از روز اول در جریان 2 خانواده بود) تمامی دوست و آشنا خبر داشتن تا اینکه 9 ماه پیش دو خانواده پس از صحبت به این نتیجه رسیدن که ما بدرد هم نمی خوریم تلاش هر دو ما بی نتیجه بود تا حدی که قرار شد از طرف قانون برخورد کنم...که بخاطر اوضاعی که در خونوادم به وجود اومد نشد در همون حین به مشاور اقدام کردم و اونم گفت طاقت نداری ضربه می خوری جدا نشو خونوادت بر می گردن ولی...
در عرض 1 ماه منو عروس کردن...
قبول کردم شکست خوردم ولی بازم خواستم بلند بشم دوباره شروع کنم...
با این اوصاف که 4 ماه طول کشید که از اون شوک سنگین خارج بشم صبح که از خواب بیدار می شدم. وقتی میدیدم این همه بلا بسرم اومد و خواب نبوده دیوونه می شدم
در این حین دو تا خانواده با هم مشکل پیدا کردن باز روزی از نو دخالتهای بیجا که باز می گفتن تو نمی فهمی
از اون طرف خانواده شوهرم روم فشار می آوردن
از نظر روحی داغونم و بیشتر از این نمی تونم توضیح بدم.شوهرم و دوست دارم
ولی اونم خطاهای داره در ضمن بیش از حد خودشو قبول داره و فکر می کنه که هیچ موقع اشتباه نمی کنه
از این اوضاع خسته شدم....
حال روحیم به حالت جنون رسیده سرم و خیلی شلوغ کردم ولی بازم مشکلات بهم مغلوبه خدا خیلی دوستم داشته که تا الان دیوونه نشدم
شما راهنمائیم کنین

پاسخ :

دوست عزيز سلام

به خاطر اين جريان ناراحت كننده متاسفم . عزيزم در درجه اول شما دقيق دلائل خونوادت براي رد خواستگار اولت رو بررسي كن شايد واقعاً دلائلي بوده كه در آينده به درستي اونها پي ببري . شايد شما به خاطر احساسات خاصي كه نسبت به ايشون داشتي نمي توني مشكلات اون خواستگارت رو بپذيري . پس بيشتر روي اون موارد فكر كن شايد فكر منطقي راجع به اون شمارو آروم تر كنه و بيشتر به نتيجه برسونه و شرايط جديد رو قابل تحمل تر كنه . و اما زندگي حالا . . .

دوست گلم در تمام زندگي هاي مشترك مشكلات وجود داره و هيچ زن و شوهري عيناً مثل هم نيستند و تضادهايي در رفتارهاشون وجود داره كه اين ناشي از همون تفاوت هاي فردي است كه افراد با هم دارند. شايد اگر خواستگار اولتون همسرتون بود مشكلات بزرگتري داشت كه بعدها رو مي شد و تفاوت ها به چشم مي خورد . علت اينكه شما زندگي الانتون رو اينقدر مشكل دار مي بينيد اين هست كه هنوز نتونستيد با زندگي جديد خودتون رو وفق بديد و مدام همسرتون رو با خواستگار اولتون مقايسه مي كنيد و مي گيد اگر اون بود اين مشكلات در زندگيم وجود نداشت . عزيزم بايد بپذيري كه همسر شما ايشون هستند و زندگي شما اين هست و ديگه نمي شه به گذشته برگشت و شايد اگر هم مي شد برگشت با ازدواج با اون آقا لطمات بيشتري مي ديديد . پس سعي كنيد شرايط جديد رو بپذيريد ، محاسن و خوبي هاي همسرتون رو مرور كنيد و ايشون رو با تمام همسران سخت گير و اذيت كن دنيا مقايسه كنيد . مدت بسيار كوتاهي است كه با همسرتون ازدواج كرديد به ايشون فرصت بديد تا بتونيد كم كم خواسته هاتون را از طريق درست و منطقي به ايشون منتقل كنيد و ايشون هم روي اونها كار كنند . لازم نيست حتماً با تحكم به ايشون اصرار كنيد كه افكارشون اشتباه هست بهتر اين هست كه در خيلي از جاهايي كه درست فكر و عمل مي كنند ايشون رو تاييد كنيد تا در زماني كه اشتباه فكر مي كنند و انتقاد مي كنيد بدونن كه قصد كوبيدن ايشون رو نداريد و مي خوايد به هم نزديكتر بشيد . بزرگترين سرمايه شما اين هست كه همسرتون رو دوست داريد پس در سايه اين دوست داشتن مي تونيد يواش يواش روي ايشون تغييراتي رو ايجاد كنيد .

عزيز دلم گذشته رو رها كنيد و به خود و همسرتون فرصت بديد . در زمان حال زندگي كنيد . به آينده اميدوار باشيد و بدونيد كه همسر فعليتون اونقدر خوبي داشته كه شما بهشون جواب مثبت داديد آخه عزيزم خونوادتون بدون بله گفتن شما كه شمارو به عقد هم در نياوردن پس حتماً اون زمان نيمه پرليوان رو مي ديديد . سعي كنيد الان هم همين طور باشه . تلاشها و سرگرمي هاي زندگيتون رو هدف دار كنيد و سعي كنيد با برنامه و با هدف در زندگي كار و تلاش كنيد تا بهتر نتيجه بده .

اگر خداي نكرده احساس مي كنيد افسردگي داريد راهكارهايي كه براي رفع افسردگي در پستهاي مختلف ارائه دادم رو مطالعه و عمل بفرماييد مطمئن باشيد بهبود پيدا مي كنيد .

مدام با خودتون تلقين كنيد كه هيچ مشكلي نداريد و اونقدر قوي هستيد كه با مشكلات زندگي دست و پنجه نرم كنيد . مشكلات شما در مقابل مشكلات لاينحلي كه بسياري از عزيزان و انسانها روي اين كره خاكي دارند هيچ هست پس قدر داشته ها ، توانايي ها ، سلامت ، قدرت و اراده ي خودتون رو بدونيد و مطمئن باشيد موفق مي شيد .

باز هم اگر مشكلي بود در خدمتم .التماس دعا

نوشته شده توسط فرشته ولیزاده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 7:53 | لینک ثابت |

سوال :

خانم ولیزاده سلام
خیلی خوشحالم که به مشاوره ی اینترنتی مشغولید ...
با توجه به این که توی کشور ما هنوز اون طوری که باید به مسئله ی مشاوره و احیانا روانکاوی توجه نمی شه ، حرکت شما یعنی تاسیس وبلاگی برای مشاوره ( هرچند جمع و جور و مختصر ) جدا کار ارزشمندیه و جای تقدیر داره ...

و اما در مورد خودم
من ( پسر ) بیست سالمه و دانشجوی حقوق هستم .
از وقتی خیلی کوچیک بودم ( می تونم بگم تقریبا از پنج سالگی ) تمایلات مازوخیستی رو در خودم می دیدم ... البته اون موقع ها که هیچ متوجه نبودم و چیزی از احساسم سر در نمی آوردم ... ولی چند سالی میشه که با مقوله ی سادومازوخیست به صورت علمی آشنا شدم و متوجه شدم که همیشه ، یعنی از وقتی که به یاد دارم تا به امروز این احساس رو با خودم به دوش کشیدم . اگر بخوام به صورت خلاصه توضیح بدم باید بگم که من از تحقیر شدن ، آزار دیدن ، شیئ انگاشته شدن ، حیوان خانگی انگاشته شدن ، بردگی ، نوکری ، زندانی و قل و زنجیر شدن ، بانداژ شدن و ... توسط جنس مخالف خودم شدیدا لذت می برم و می تونم بگم که تمامی تمایلات جنسی من شامل همین کارهایی هستن که عرض کردم . با این تفاسیر هدفم از مطرح کردن این مطالب درمان نیست به دلایل مختلف :
اول این که این احساس همیشه با من همراه بوده ، در تمام عمر ... و باهاش اخت شدم و جدای از این حرفها این احساسم رو بی نهایت دوست دارم و حاضر به از دست دادنش نیستم ، بگذریم که هنوز هیچ راه درمان قطعی و مختصی برای امثال بنده وجود نداره و شیوه های درمان (بهتره بگم ادعای درمان ) در حال حاضر هم جسارتا کشک ! هستند ...
( بنده در زمینه ی درمان خیلی زیاد تحقیق کردم و حتی نتایج ناامید کننده ی بعضی از اونها رو هم به صورت تجربی مشاهده کردم ) اما میخوام نظر شما رو در رابطه با ازدواج امثال خودم بدونم . به نظر شما ازدواج مازوخیست هایی مثل من، اون هم با یه دختر عادی ( غیر سادیست ) می تونه کار عاقلانه ای باشه ؟ آیا با این کار با مشکلات عدیده ی جنسی ( از جانب دو طرف ) درگیر نیستیم ؟ به نظر شما حتی ازدواج با یه سادیست و مکمل این تمایل هم می تونه کار درستی باشه ؟ اصلا میخوام بدونم ازدواج امثال من چقدر می تونه موفقیت آمیز باشه ؟ یا بهتره بگم آیا می تونه دوام داشته باشه ؟؟؟
خلاصه با توجه به عدم رضایت بنده نسبت به اقدام به درمان ، به عقیده ی شما چه راه دیگه ای می تونه وجود داشته باشه ؟ یه مسئله ی دیگه :
راستش من در کنار این تمایل مازوخیستی خودم نسبت به جنس مخالف ، یک مشکل دیگه هم از دیرباز گریبان گیرم بوده و هست ( متاسفانه ! )
من فکر می کنم که جنبه هایی از سادیسم هم در من وجود داشته باشه ! متاسفانه و با کمال شرمندگی باید عرض کنم که بنده از گذشته ی دور تا الان به بعضی از رفتار های سادستیک البته غیر جنسی علاقه نشون دادم ...
مثلا آزار و اذیت حیوانات !!! نمی دونم چرا از بچگی دوست داشتم حیوانات رو شکنجه کنم ! و البته متاسفانه اغلب این کار رو هم می کردم ... گاهی اوقات مدتها به شکنجه کردن حیوانات فکر می کنم و واسه خودم ایده خلق می کنم !!! و البته چیزهای دیگه ای هم هست ... برای مثال باید اعتراف کنم که من تا به امروز از دیدن صحنه های ناگوار و شکنجه و امثال اینها ( در رابطه با انسان ها ) نه تنها احساس ناراحتی نکردم بلکه متاسفانه و متاسفانه کمی هم نسبت به دیدن همچین صحنه هایی راغب هستم ... چرا دروغ بگم ... خیلی راغب هستم ... البته این جنبه ی تمایلات سادستیک من هیچ وقت به اندازه تمایلات جنسی مازوخیستیم جدی و حیاتی نیستند و همیشه سعی کردم که بهشون فکر نکنم و خدایی نکرده جونوری رو آزار ندم ... که خوشبختانه تا حد زیادی هم موفق بودم . ولی خب وقتی می بینم که دوستان و اطرافیانم از دیدن یک صحنه ی ناگوار ، چه به صورت فیلم و کلیپ و یا هر چیز دیگه ، چقدر ناراحت می شن و زجر می کشن و حتی تا مدتها اون صحنه روشون اثر می ذاره و باعث میشه که دیگه هیچوقت سراغ همچین چیزایی نرن ... و از اون طرف خودم رو می بینم که هیچ کدوم از عکس العمل های اونها رو ندارم و حتی از این بابت لذت هم می برم !!! خلاصه کلی به وجدان خودم شک می کنم ... و البته که این موضوع منو اذیت می کنه ... در واقع برعکس علاقه ای که به جنبه ی مازوخیستی وجودی خودم دارم نسبت به این یکی هیچ حس خوبی ندارم و راستشو بخواین وقتی بهش فکر می کنم از خودم بدم میاد و شرمنده میشم ... خب دیگه سرتون رو درد نیارم ... میخوام اگر ممکنه لطف کنید و نسبت به حرفایی که زدم قضاوت کنید ... فقط خواهشا بدون تعصب و جهت گیری شخصی ......
آخه متاسفانه بعضی از دوستان روانشناس گاهی اوقات بعضی مسائل اعتقادی و البته بی ربط رو با مشکلات و اختلالات مریض هاشون قاطی می کنن و خلاصه یه آش شوله قلمکاری تجویز می کنن که نصیب هیچکس نشه انشاءالله ....

درضمن اگر صلاح ندونستید که پاسخ بنده رو در وبلاگتون مطرح کنید ، خواهشا توی همین وبلاگتون به بنده اعلام کنید تا من آدرس یه محیط خصوصی تر رو بذارم و اونجا از اطلاعاتتون استفاده کنم ... گرچه خود بنده ترجیح میدم که این قضیه همین جا مطرح بشه تا شاید بعضی از دوستانی که با این قضایا روبرو هستند هم بتونن استفاده کنند .
امیدوارم صحبت های بنده ارزش پاسخ دادن رو داشته باشه
من که شدیدا منتظرم
موفق باشید ............

پاسخ :

دوست عزيز سلام

قبل از هر چيز از لطفي كه به اين وبلاگ داشتيد تشكر مي كنم و اميدوارم نظرات سازنده شما عزيزان راه رو هموارتر كنه .

دوست عزيز يك نكته اي كه در شما وجود دارد و ارزشمند هست اينه كه تمايلات خودتون رو دقيق مي شناسيد و خيلي رك و صريح عدم تمايلتون رو براي ايجاد تغيير در خود و درمان مشكلتون رو بيان مي كنيد واين امر به درمانگر كمك مي كنه كه براي شناخت مددجوش خيلي انرژي صرف نكنه چون اطلاعات رو خود شخص كامل مي ده .

اين كه نمي خوايد بهبود پيدا كنيد و درمان بشيد براي بنده كمي قابل تامل هست چون به نظر من اين حس ها احساسات خاصي است و براي رسيدن به اين لذت بايد شرايط خاصي مهيا بشه كه ناكامي در ارضا اين حالات خودش مي تونه ناراحت كننده باشه . به هر حال اين عقيده و احساس شماست و من براش احترام قائلم .

درمورد ازدواج پرسيده بوديد . دوست خوبم تا جايي كه من اطلاع دارم مي گن تا قبل از ازدواج يا بايد اين اختلالات برطرف بشه و يا به قول خود شما بايد فردي رو كه خودش هم دچار اختلالات جنسي است و مي تونه مكمل شما باشه پيدا كنيد كه البته اين كار هم سخته و هم اينكه چون اين اختلالات شدت و ضعف داره و ممكنه شدت اين اختلالات در دو طرف ازدواج يكسان نباشه و باعث اذيت و آزار طرفين بشه . اما در هر حال با توجه به عدم تمايل شما براي بهبود وضعيتتون همون بهتر هست كه با كسي ازدواج كنيد كه اون هم دچار اختلال باشه . البته قبل از ازدواج با هر كسي راحت ، روشن ، واضح و بي تعارف تمام حالات و شدت اون رو براي طرف مقابلتون بازگو كنيد تا اون ببينه مي تونه با شرايط شما سازگار بشه يا نه در غير اينصورت يا بايد ايشون فشار مضاعف رو تحمل كنه كه تمايلات شمارو برآورده كنه و يا شما فشار روي خودتون بياريد تا تمايلاتتون رو كنترل كنيد . پس صادقانه همه چيزو بهشون بگيد .

مشكل ديگه اي كه شما بيان كرديد ساديسم هست . دوست عزيز گاهي اوقات نشانه هاي ساديسمي در شخص به خاطر حالات مازوخيستي است يعني فرد مازوخيسم از نظر فكري و يا عملي واكنش هاي ساديسمي از خودش بروز مي ده تا از ديدن رنج ديگران و يا گريه و زاري اطرافيان و يا تفكرات رنج آوري كه نسبت به ديگران انجام مي ده خودش هم رنج و عذاب بكشه و اين رنج و عذاب براش لذت آور هست و حالات مازوخيستي اون رو ارضا مي كنه . پس دوست گلم اگر تمايل داشته باشيد مازوخيست خودتون رو كنترل كنيد حتماً افكار ساديسمي تون هم كمرنگ مي شه و يا از بين مي ره .

به هر حال همونطور كه خواسته بوديد من نظرم رو رك و صادقانه براي شما بازگو كردم . فكر مي كنم همونطور كه شما تمايلات ساديسمي تون رو كنترل كرديد اگر بخوايد راحت مي تونيد اين كار رو در زمينه حالات مازوخيستي تون رو هم انجام بديد تا بتونيد در آينده ازدواج موفقي داشته باشيد . مطمئنم مي تونيد چون به نظر مي ياد از اعتماد به نفس و اراده ي قوي برخوردار هستيد كه مي تونيد حالات و رفتارهاتون رو كاملاً تحت كنترل خودتون در بياريد .

باز هم اگر ابهامي بود بفرماييد . موفق و پيروز باشيد  

نوشته شده توسط فرشته ولیزاده در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 11:12 | لینک ثابت |

خانم ولیزاده خسته نباشید ممنون از کار با ارزشی که انجام میدید.
مطلبی میخواستم بگم اینکه فاصله پرسش تا پاسخ یک ماهه خیلی زیاده به نظرم لازم ومفید تره که این زمان کمتر بشه .میدونم که پرسشها زیاده شما هم وقت زیادی میگذارید.شاید بهتر باشه توی وبلاگ اعلام کنید مدتی(مثلا یک هفته بعد) کسی مسئلش رو مطرح نکنه به نظر من با وجود اینکه دیر مطرح کردن هم معایبی داره اما کم شدن فاصله جواب گرفتن ها خیلی مفیدتره.
ببخشید اگر فضولی کردم.

پاسخ :

فريماه عزيزم سلام

از نظري كه داديد بسيار متشكرم . راستش رو بخوايد خودمم به همين فكر افتاده بودم اما با خودم گفتم كه اولاً شايد بتونم وقتم رو طوري تنظيم كنم كه بتونم اين فاصله رو كمتر كنم . ثانياً گاهي اوقات براي بعضي از افراد نوشتن نامه خودش نوعي برونفكني هست و افراد با نوشتن يادداشت براي من تا حدي تخليه هيجاني مي شن . يعني حتي اگر به زودي جواب نگيرن همون كه درد دلهاشون رو نوشتن خودش به تخليه بارهيجاني منفي شون كمك مي كنه . اما با توجه به اين كه فرمايش شما هم صد در صد منطقي هست اين طوري عمل مي كنم كه اگر نتونستم تا آخر هفته اين تاخير رو حداقل به دو هفته برسونم اين يادداشت رو براي عزيزامون بگذارم و ازشون خواهش كنم به مدت يك هفته سوالي رو مطرح نفرمايند .

باز هم اگر شما عزیزان در اين مورد نظري داريد بفرماييد خوشحال مي شم .

 

نوشته شده توسط فرشته ولیزاده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 2:2 | لینک ثابت |

آقا حمید عزیز سلام

پاسختون رو از طریق ایمیلتون ارسال کردم . لطفاْ ملاحظه بفرمایید .

 

نوشته شده توسط فرشته ولیزاده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 1:46 | لینک ثابت |

سوال :

با سلام وخسته نباشید
من برای خانوادم دچار اضطراب شدم در اول بگم که ازدواج پدر و مادرم یک ازدواج موفق نبود اونها از لحاظ فرهنگی و مذهبی با هم تفاوت داشتندواین باعث دوریشون از هم شده مادرم شخصیت کاملا وابسته ای داره توی خانواده پر جمعیتی به دنیا اومده واونقدر که نیاز داشته توجه ندیده گرچه این رو انکار میکنه پدرم ادمیه احساساتش رو بروز نمیده یعنی در توانش نیست پدرم رو در دوران کودکی همیشه جدی به یاد دارم اما خیلی دوستش داشتم وبهش افتخار میکردم بااینکه از لحاظ مالی خیلی بالا بودیم اما پدرم اهل یک حساب وکتاب های خاصی بود همیشه معیارش برای خرج کردن مثلا لباس این بود که مثلا قرار با کی رفت وآمد کنیم چون ما توی تمام فامیل از لحاظ مالی بهتر بودیم بنابر این در حد اونها حتی شاید کمتر خرجمون میشد با نیازهای ما زیادی منطقی برخورد میکرد در حد نیاز اولیه. یک حساب و کتاب های خاصی که باعث شد درون تمام ما یک احساس حقارت زیاد شکل بگیره همیشه به این فکر میکردم آیا پدرم به ما به عنوان بچه هاش نگاه میکنه وشاید اون قدر ها احساس پدرانه نداره واصلا میدونه احساس پدرانه یعنی چی ؟ این خیلی روی همه ما تاثیر بد داشته .کسی که برای دوستاش آنچنانی خرج میکنه و به بچه هاش که میرسه یک بسته شکلات رو قائم میکنه با اینکه از لحاظ مالی سوپره. کلا از لحاظ درک احساسات دیگران تا حدودی ناتوانه انگار همه چیز رو از دید خودش میبینه. میدونم که خودش هم در رنجه میدونم که به احساسات خودش دسترسی نداره احساساتش رو نمشناسه و حل کردنه مشکلات احساسیش رو بلد نیست بنابراین بروزش رو بلد نیست میدونم که بچه هاش رو خیلی دوست داره و برای خانوادش اهمیت قائله اما رفتارش تاثیر بدی میذاره .خلاصه اینکه همه ما با احساس حقارت بزرگ شدیم شاید بگید که دارم بزرگش میکنم اما این مسائل دیگه که تو خود زندگی و تک تک موقعیت ها که پیش می آد تاثیر می ذاره. مادرم هم با این رفتار. کنترل شدید و ندیدن تایید وتوجه از پدرم وسابقه خانوادش واینکه پدرم اهل طعنه زدن به مادرم هست اعتماد بنفس کمی داره مادرم رو مقتدر و کسی که میشه روش حساب کرد ندیدم همیشه یک احساس تسلیم و ناتوانی دروجودش هست و خودم موندم با مسائلم که تنهایی باید حلش میکردم احساس اضطراب احساس همیشگی زندگی من بوده واحساس حقارت هم من هم بقیه خانوادم .برادر بزرگم آدم خیلی حساسی بود الان خودش رو شدیدا توی کار و درس غرق کرده وباهاش که حرف زدم از لحاظ روانی داغون بود خیلی اهل فلسفه بافیه خیلی زیاد فکر میکنه وجسارت خاصی که داره احتمال میدم به طور خفیف طرف مواد رفته باشه وخیلی نگرانم برادر دیگم هست وضع اون خیلی بهتره اما نگران اون هم هستم رابطه خوب پدر و پسری خیلی لازمه خواهرم هم از ازدواجش راضی نیست البته تا حدود زیادیش تقصیر خودشه از رفتار پدرم با مادرم راضی نیستم مادر هم سیاست نداره و درست رفتار نمیکنه مسئله ازدواج خودم هم هست انگار همش یک اتفاقی می افته که من ازدواج نکنم واین موضوع من روخیلی میتر سونه.من میترسم و نگرانم بدبین شدم زندگی رو پر از مشکل می بینم و شادی رو یک موقعیت خیلی کوتاه فکر میکنم تا آخر عمرم باید مبازه کنم ومشکلات مدامی که پیش میاد رو حل کنم زندگی پر از مشکله ومعلوم نیست چه خواهد کرد و چه خواهد شد ومن شدیدا ناراضیم و میترسم.
با تشکر فراوان

پاسخ :

دوست عزيزم سلام

مشكلاتي رو كه شما ذكر كرديد قابل تأمل هست و واقعاً باعث تأسف هست كه والدين نمي تونن با حضور فرزندانشون خودشون رو با هم هماهنگ كنند . ولي عزيز دلم بارها گفتم كه بعضي از شرايط رو در زندگي بايد پذيرفت مشكلاتي كه شما ذكر كرديد مشكلاتي هست كه شما نمي تونيد اونهارو حذف كنيد . شما نمي تونيد شرايط رو تغيير بديد چون خود پدر و مادرتون تا حالا نخواستن براي ايجاد تفاهم بيشتر اقدام كنند پس همراه كردن اونها با هم از طريق شما امكان پذير نيست مگر خود اونها بخوان اين كار رو بكنن . مشكلات برادرهاتون رو هم فعلاً كنار بگذاريد . بهتر هست فعلاً درمورد همه جريانات منفي زندگيتون با هم فكر نكنيد و به فكر راه چاره نباشيد . اونهارو دسته بندي كنيد . اونهايي رو كه قابل حل نيست هضم كنيد و ديگه به فكر تغيير اونها نباشيد و اصلاً به اونها فكر نكنيد . اونهايي رو كه شما مي تونيد راجع به اونها راه حل ارائه بديد و اون مشكلات رو حل كنيد به ترتيب اولويت رديف كنيد و از از مهم تا كم اهميت تر براي رفع اونها يكي يكي اقدام كنيد . قبل از هرچيز سعي كنيد روي آرامش خودتون كار كنيد . مباحث زيادي راجع به رفع اضطرابها و افسردگي ها نوشتم به اونها مراجعه و راهكارهاي عملي اون رو پياده كنيد (مقالاتش هم در وبلاگ آموزشي خودم - آسايش – وجود دارد ) . بعد از اينكه آرامشتون رو به دست آورديد اونوقت هدفتون رو از زندگي مشترك مشخص كنيد و با توجه به اون اهداف اولويت هارو در نظر بگيريد و به آيندتون با ديد مثبت نگاه كنيد . به اين باور برسيد كه تمام زندگي هاي مشترك اوني نيست كه شما در زندگي پدريتون ديديد . مطمئن باشيد اگر با هدف و با اطلاع از خواسته هاتون در زندگي و همچنين دور از كمال جويي ها و آرمان گرايي هاي دست نيافتني همسرتون رو انتخاب كنيد حتماً خوشبخت مي شيد . بعد از اين يكي يكي به مشكلات خواهر و برادرهاتون بپردازيد . البته راجع به اونها هم به مسائلي فكر كنيد كه براي رفع مشكلاتشون كاري از دستتون برمي ياد مثلاً فكر كردن به مشكلات خواهرتون نه تنها زندگي اونهارو تغيير نمي ده كه با توجه به روحيه اي كه شما داريد ، شمارو بيشتر دچار اضطراب مي كنه . پس در مورد مشكلاتي كه اونها دارند و بايد خودشون تصميم بگيرند كه براي رفع مشكلشون چه تدابيري اتخاذ كنند فكر نكنيد .

پس دوست عزيزم فعلاً فقط و فقط افكارتون رو منظم كنيد و به فكر آرامش دادن به خودتون باشيد . افكار منفي رو دور بريزيد . به نكات مثبت زندگي خانوادگيتون فكر كنيد . خوبيهاي زندگي خانوادگيتون رو مرور كنيد و قدر داشته هاتون رو بدونيد . مثلاً فكر كنيد اگر يكي از عزيزانتون روزي نباشند چه اتفاقي مي يفته ؟ اگر يكي از اونها سلامتش رو از دست بده شما چكار مي كنيد ؟ فعلاً نه به خاطرات گذشته فكر كنيد و نه به دلواپسي ها و مشكلات آينده فقط در زمان حال زندگي كنيد و سعي كنيد زمان حالتون رو زيبا كنيد . پس به تمام موهبتهايي كه خدا به شما ارزاني داشته فكر كنيد و اون رو شاكر باشيد . سعي كنيد مثبت نگر باشيد و نيمه پر ليوان رو هم ببينيد .

علت منفي نگري هاتون هم اضطرابها و احتمالاً افسردگي حادي است كه دچارش شديد . مطمئن باشيد اگر بخوايد مي تونيد به اين حالاتتون غلبه كنيد .

باز هم اگر مشكلي بود در خدمتم

نوشته شده توسط فرشته ولیزاده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 1:45 | لینک ثابت |

آقا وحید عزیز سلام

پاسختون رو مجدد از طریق نظرات وبلاگتون به طور خصوصی ارسال کردم .ملاحظه بفرمایید

نوشته شده توسط فرشته ولیزاده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 7:44 | لینک ثابت |

سوال : (ثبت مشکل ۲۴ خرداد)

به نام خدا
سلام
من حدود دو سال است که همش فکر اینکه امکان داره با محارمم زنا داشته باشم یا بچه بازی کنم منو آزار میده در حدی که خواستم خود کشی کنم(آخه من آدم مذهبی هستم)همش میخوام ثابت کنم من بچه باز نیستم من تمایل به محارم ندارم.دیگه من حوادث روزنامه رو نمیخونم چون بعدش دیونه میشم چون فکر میکنم امکان داره منم مبتلا بشم.منیکه در المپیاد مقام آورده بودم الان دو ترم است که دارم مشروط میشم.تازگیا فهمیدم من مریضم؛رفتم یواشکی دکتر و کمی از مشکلاتم رو گفتم دکتر گفت وسواس فکری داری.من اومدم از اینترنت
serchکردم با وبلاگ زیبا شما آشنا شدم تازگیا گل گاوزبان هم استفاده میکنم که احساس میکنم خیلی تاثیر داره.حال من از شما چند سوال دارم
1)چرا من به این بیماری مبتلا شدم و دو سال از زندگی من تلف شد که هیچ,اذیت فراوانی هم کشیدم؟علت مبتلا شدنم را به طور مفصل توضیح دهید
2)آیا امکان دارد صد در صد بهبود یابم؟
3)چه کار کنم بهبود یابم؟
4)آیا مشکل مغزی دارم؟آیا کم هوشم!؟
5)آیا انجام استمناء به خاطر وسواس فکری است؟
6)آیا عشق هم به خاطر وسواس فکری است؟
من خیلی از شما متشکرم و براتون آرزوی موفقیت و سلامتی میکنم و همیشه شمارو دعا میکنم شما هم منو دعا کنید.

پاسخ :

دوست عزيز سلام

خدارو شكر كه شما اينقدر فكرتون باز و آگاه هستيد كه براي ريشه يابي مشكلتون ولو يواشكي هم كه شده به دكتر مراجعه كرديد . دقيقاً درست هست اين افكار مزاحم و تكراري كه باعث عذاب شما مي شه وسواس فكري هست . وسواس هاي فكري بسيار بدتر از اين هم هست كه افكار شما ميزان عذاب آور بودنش به يك صدم اونها هم نمي رسه . مثلاً مادري بود كه دائم فكر مي كرد فرزندش رو مي خواد بكشه يا از طبقه پنجم پرت كنه پايين يا فرد ديگري فكر مي كرد يك روز كه رانندگي مي كنه دچار جنون خواهد شد و تمام اعضاي خانوادش رو به بدترين شكل زير خواهد گرفت و يا . . .  . پس مطمئن باشيد خيلي ها مثل شما بودند و خوب شدند اصلاً نگران نباشيد چون هيچ وقت به مرحله ي عمل نمي رسه . علي آقا اگر مي خواست افكارتون عملي بشه تو اين دو سال مي شد پس هيچ جاي ناراحتي نيست .

1-     يكي از دلائل مهم ايجاد وسواس اضطراب مزمن هست . هرچه اضطراب عميقتر و طولاني تر وگسترده تر بشه وسواس شديد تر مي شه . وسواس و افسردگي نيز رابطه دو طرفه دارند . اين دليل از همه مهمتر هست اما دلائل ديگري نيز مي تونه ايجاد كننده اين مشكل باشه مثل ژن و يا وجود فرد وسواسي در خانواده كه باعث مي شه شما به طور اكتسابي و ناخودآگاه وسواس رو به شكل ديگري بياموزيد . سخت گيري هاي والدين در تربيت فرزندان ، افزايش لجاجت ها و ناآرامي ها و ناامني ها در خانواده ، پايين اومدن سيروتونين مغز كه نياز به دارودرماني داره . دوست گلم فعلاً در حال حاضر روي كاهش اضطرابتون كار كنيد .

2-     با روحيه اي كه در شما مي بينم و مي دونم كه خودخواسته تمايل به رفع اين مشكل داريد حتماً خوب مي شيد . همين كه مي خوايد روي اين مشكل كار كنيد نصف راه رو رفتين .البته بايد اراده اي قوي داشته باشيد ، به خوب شدنتون ايمان داشته باشيد و دائم تكرار كنيد كه خوب مي شيد ، خصوصاً اين كه شما هنوز خيلي كم سن و ساليد و انرژي زيادي داريد .

3-     علت وسواستون رو پيدا كنيد و در رفع اون بكوشيد . ميزان اضطرابتون رو كاهش بديد . پشتكار داشته باشيد و اراده واعتماد به نفستون رو بالا ببريد. فعاليتهاي فكري و  عملي رو در زندگيتون داشته باشيد و براي زندگيتون اهداف كوتاه مدت تعيين كنيد و براي رسيدن به اونها برنامه ريزي كنيد . حتماً اهدافتون قابل دسترسي باشه سعي كنيد كمال گرايي نكنيد چون شكست در اون اهداف شمارو مضطرب تر مي كنه . خستگي ها و تنشهاي روزمره تون رو كم كنيد . تنهايي و انزوا نداشته باشيد و ارتباطات اجتماعيتون رو افزايش بديد . شرايط زندگي و يا حداقل دكوراسيون محل زندگيتون رو تغيير بديد . در جمع خانواده بيشتر حضور داشته باشيد . اوقات بيكاريتون رو بسيار كم كنيد . تا اين افكار مزاحم مي ياد حواستون رو به موارد دلخواهتون پرت كنيد و اجازه نديد اين افكار ذهنتون رو اشغال كنه و شما تمام تصورات درد آور رو در ذهنتون مرور كنيد . محبت كنيد و محبت ببينيد . اگر مي شه از يك حيوان مراقبت كنيد . با جمع به گردش و مسافرت بريد . در نهايت اگر تمام تلاش ها رو انجام داديد با تجويز روان پزشك دارودرماني رو هم چاشني روان درماني كنيد . (البته اگر با انجام اين توصيه ها روند بهبودتون درست طي نشد)

4-     مشكل مغزي نداريد . شايد يكي از مواد مترشحه در مغزتون كاهش يافته باشه كه با دارو رفع مي شه . نه تنها مشكل هوشي نداريد كه حتماً هوشبهر شما از متوسط بالاتر هست . معمولاً افراد وسواسي هوشي متوسط و بالاتر رو دارند .

5-     و 6-  . ريشه هاي اسمتناء و عشق بايد بررسي بشه . ممكنه اين دو حالتي كه گفتيد در بعضي از موارد وسواس اونهارو ايجاد كنه اما به ندرت . اين دو امري است كه در سن شما در اكثر جوونها به چشم مي خوره و كار عجيبي نيست مخصوصاً عشق . البته ميزان افزايش اضطراب گاهي شهوت افراد رو زياد مي كنه و ممكنه استمناء رو در شما افزايش داده باشه اما باز هم نمي تونيد بگيد اين حالت در شما پيامد وسواستون هست .

اميدوارم هر چه زودتر بر مشكلتون فائق بيايد . التماس دعا

نوشته شده توسط فرشته ولیزاده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 7:34 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
من فرشته ولیزاده فوق لیسانس روانشناسی با گرایش کودکان استثنائی و عضو سازمان نظام روانشناسی ایران هستم

دوستان عزیز در این وبلاگ میتوانید مشکلات روانی و روحیتون را در قسمت نظریات سوال فرمایید در صورتیکه قابلیت طرح در وبلاگ را داشته باشد مشکل و پاسخ در صفحه اول درج میگردد در صورتیکه نیاز باشد خصوصی جواب داده شود جوابیه در وبتان بصورت نظری که به رویت خودتان برسد ثبت میشود
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
بلاگفا
وبلاگ آموزشی خودم (ولیزاده)
حالگیری
تمام پیوندها
نوشته های پیشین
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
پیوندها
کودکانه (عکس های جالب ازاتاق کودک )
ماندگار
نیشتر ( دکتر کاوه)
وبلاگ جناب دکتر محمد اشرف زاده
وبلاگ میلاد
وبلاگ پیام
وبلاگ شباهنگ (دو همراز)
بنیاد تکلم افغانستان (گفتار درمانی)
لینک باکس
وبلاگ شور عاشقانه
مشاوره روان شناسي
دنياي درون و بيرون
آسيب شناسي اجتماعي و مهارت هاي زندگي
ازدواج موفق
روانشناسي(آقاي مجتبي زاده)
خدا - عشق - اميد (زهرا خانم)
آموزش كامپيوتر و موبايل
خانواده سبز(گزارش مسقيم از كربلا)
روانشناسي و مشاوره(آقاي عزيزي)
مشاوره (خانم سيمين عابديني)
روانشناسي (تفكر نو)
معلمي شغل نيست هنر است(آقاي صادقي)
كوچولوهاي عسلي(كودكياري)
روانشناسي مرغ باران (آقاي آشتياني)
روانشناسي و مشاوره(آقاي دكتر دارابي)
فراروانشناسي روانشناسي موفقيت
عشق روانشناسي(آقا وحيد)
مادر روحاني(مهسا خانم)
وبلاگ رها (پرواز عزيز)
دنياي روشن (آقا ميلاد)


اين صفحه را خانگي صفحه ي خانگي خود کنيد


کلیه ی مطالب وبلاگ moshavarat محفوظ است و کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز است. "